July 10, 2009

انسون

همه‌ی، همه‌ی، همه‌ش رو هم بذارم کنار، این یک بخش و جمله مانده است توی ذهنم، و ما از روح خود در شما دمیدیم.
حالا نه دقیقا به این شکل، ولی کلا، دمیدیم.
و بعد، یکی، معلوم نیست بنا به چه دلیل و منطقی، برداشته این رو این شکلی کرده توی ذهنِ من: تو تا خلق نکنی، هیچ نشانی از اونی که باید باشی نداری. تا خلق نکنی زندگی نکرد‌ی.
چرا؟ یکی از دلایلِ مزخرفی که می‌آورد: مگر نه اینکه خدایی‌ش کامل نمی‌شد جز با خلقت انسان؟ پس انسان کامل نمی‌شه جز با خلقت.
و هرچه شما استدلال کنید، نمی‌پذیرد. و مدام می‌داند که اینهمه شاخه به شاخه شدن و شروع کردن باز‌های مختلف، همه برای این خلق نکردن است.
لابد در زندگی هر کس، خلق کردنی نصف و نیمه وجود دارد. ولی مهم چیزی‌ست که خود انسون رو راضی کند، و بتواند، بگوید، هان. این منم.
نشون به نشون مکالمه‌ی سر ناهار:
فک کن، نه فقط فک کن، یکی دیگه نشسته، فکر (با ر) کرده و سری‌ش رو کشف کرده، بعد ما توی استفاده‌ی ازش موندیم. (اشاره‌یی بود به سریِ فوریه.)
بعد، همه به کنار، شما این آقای داوینچی رو در نظر بگیرید. ایشان نه فقط شام آخر و لبخند بهمان را کشیدند، که همین دو عدد اس ناقابل رو که در روی ویلون می‌بینید، طرح ایشون بود. یعنی شکلِ فعلیِ ساز مالِ‌ این آدم است. یعنی طراحی. یعنی خلق.
بعد کابوس شب‌های بیدارمان شده است این آقا، اقلا یک سر سوزنی، خلقتی، نبوغی،‌ نوآوری، شکوفایی، چیزی که من باشد. نه اینهمه تکرار.
و بعد چه گاه‌ها و بی‌گاه‌ها که من یکهو می‌گم، بلند حتی، که حالا چی کار کنیم؟ و هیچ هم به روی خودمان نمی‌آوریم که اگر خلق کردی و باز روح‌ت تشنه‌ بود، بعد...؟

July 07, 2009

به دوستم، خانومِ سیب، که ازدواج کرده است و یک بچه دارد. خانه‌دار

من توی یک پارتیشنِ چند در چند، در هوایی خنک می‌نشینم، وصل می‌شوم به همدان و مراقبم که حقوق و دستمزد مردم درست پرداخت شود. عصر، می‌روم آلبالو بخرم. از فروشنده می‌پرسم اینا آلبالو ان؟ می‌گه،‌ آره،‌ دماوندی‌ان. توی دلم می‌گم دروغ‌گو. دماوندی چیه. بگو پیوندی‌ان. می‌خرم و صدام در نمی‌آد که چه بیخود گرون می‌فروشه.
تو، اگه بودی، لابد از محکمی پرسیدن‌ت، فروشنده می‌فهمید که تو از وجود آلبالوی پیوندی خبر داری و می‌دونی قیمت آلبالو چنده و نمی‌شه بهت چیزی رو انداخت، که چشم بازار کور بشه.
می‌بینی، تهش، همه‌ش، کل‌ش یک چیز است.
راستی، من ظرف شستن دوست دارم و از گردگیری بیزارم.
ارادتمند، میم خانوم.

July 01, 2009

چهارشنبه بیست خرداد، روی میز نوشین یک عدد تقویم دیدم، یک عدد سررسید که دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد داد،
من: نوشدین بالا، این چه خوشگله.
نوشدین بالا: دوسش داری؟ یه دونه تو خوونه دارم برات میارم.
من: همین رنگی؟ ( به رنگ دلِ خر)
نوشدین بالا: آره همین رنگی، ببین حتی می شه با مداد توش نوشت. (ال کاغذهای گلاسه‌ی لیز)
شنبه بیست و سه خرداد من یک سررسید، همچون کف دست دارم، که می‌شه توش با روان نویس نوشت، بی که آن طرف پیدا باشه.
از اون روز نوشتم توش، تا هفت تیر. نه جمله‌یی. به شکل کلمه‌یی. تمام آنچه گذشت این دو هفته رو، و دیگر نوشتن‌م نمیاد. ادامه دارد. ال زندگی.
رک: پدرِ خانومِ دخترخاله فوت کرده بود، خانومِ دختر خاله چند روز بعد از خونه رفته بود بیرون، به نیت خرید مانتوی مشکی ختمی، دیده بود مردم در رفت، دیده مردم در آمد، دیده بود مردم در تاکسی، در مغازه، در دعوا، در خرید و در زندگی، گفته بود، آدم یه چیزی‌ش که می‌شه، ناگواری رو که از سر می‌گذرونه،‌ فکر می‌کنه، همه چیز متوقف شده، که نمی‌شه، که نشده.
همین‌جوری گفتم، که بدونین.

June 29, 2009

این نوشته یک مخاطب خاص دارد، و دیگر هیچ.
خانومی از Neuf Cegetel, Grenoble, Rhone-Alpes, France دل‌مان برایتان تنگ شده است، نه می‌توانیم بگیریم‌تان و نه برعکس. و نه می‌توانیم چت کنیم حتی. مراقب خودتان باشید و غصه هم نخورید هیچ.
شعر: غصه رو کی می‌خوره، غصه رو خر می‌خوره، غصه و خره و گندم... گندم گلِ گندم ای خدا، دختر مالِ مردم ای خدا.
پی اس، یا به قول همساده‌هاتون، پ اس، در حال غایب هیچ به برگشتن به سرای عزیز نیدیش یک وقت دیدی موندنت. خب؟
پ اس دوم، به گیرنده‌های خود دست نزنید، فرستنده مجبور است. خب؟

June 26, 2009

جمعه است و دیگر هیچ

بعله دیگه، دوست است دیگر. می‌رود و دیگر هیچ اصلا.

June 19, 2009

هه هه
This birthday did not s.u.c.k :)
دوستون دارم تک تک

This birthday s.u.c.ks

June 11, 2009

سوزان مایری که منم

اصلا به روی خودم نمیارم که دو پنج‌شنبه‌ی پیش تعطیل بوده و من باید درس‌هام رو می‌خووندم و مشق‌هام رو می‌نوشتم، ساعت پنج و سی دقیقه از خواب بیدار می‌شم و میشینم به درس خووندن و برای بار هزارم به این نتیجه می‌رسم که من اینهمه این زبان رو دوست می‌دارم و حیفِ به خدا. ساعت هفت بعد از خوردن صبحانه همراه خانواده‌ی محترم، فکر می‌کنم، وای چقدر خواب دارم و پنج دقیقه... ساعت هفت و بیست دقیقه صدای پدر و مادرِ خانواده به گوش می‌رسد و من می‌اندیشم پا شدم دیگه، بار بعدی که ساعت رو نگاه می‌کنم شده نه. و درنتیجه ساعتِ اول کلاس پرید و ساعت دوم هم که باید برم شرکت و در نتیجه غیبت‌هام تموم شد و در نتیجه وقتی که از فروردین برای دو هفته‌ی دیگه از دکتر گرفتم هم پرید و لبخند می‌زنیم.
شبی باید برم مهمونی و فکر می‌کنم می‌رم سرِ راه یک عدد صنایع دستی فروشی، و یک عدد دستبندکی چیزکی می‌خرم براش و می‌رم و زیبوست و ... خانوم کارت‌خوان ندارین؟ خانوم نه، نداریم.
من می‌رم سراغ ای تی ام‌های اطراف و اولی، نمی‌شه. ای تو روحت ای بانک دولتی. دومی، نمی‌شه خانوم، عرض کردم یکبار خدمت‌تون. ای تو روح بانکِ‌ دولتی دومی. سومی، نمی‌شه. زهرمار و نمی‌شه، چرا؟ نمی‌بینی اینقد هوا گرمه، بشه دیگه. نمی‌شه چون بانک خودت جواب نمی‌ده و کارت رو تف می‌کنه بیرون. من به جهنم. مملکت نیست که. کار از این ساده‌تر اینهمه آدم باید وقت بذاره سرش.
تاکسی منو ببر.
تاکسی منو برد.رسیدم به بانکِ خصوصی خودم. خانوم، کارت‌م رو بگیر و پول‌م رو بده.
خانوم کارت‌ت رو بده، پول‌ت رو بدم.
من الان می‌دم.
کارت‌م؟ کارت‌م؟ کارت‌م کجایی پ؟
آقای تاکسی رفته است. و جا کارتی من رو هم کلا برده‌ است. هیچ کارت ندارم. هیچ پول ندارم. خجالت می‌کشم.
زنگ می‌زنن از شرکت، مانی کجایی؟ مانی جواب نداد.
زنگ می‌زنم خونه، برام پول بفرستین. با پیک پول بفرستین. با پول پیک می‌فرستن.
با دوست‌م صحبت می‌کنم و قرار می‌ذاریم اصلا اون چیزی که من دیدم رو نخریم. نمی‌خریم. با پیک پول بیخود فرستادن.
در طول‌ش مدام حرص می‌خورم که چرا کارهای من، نمی‌شه به سادگی انجام بشه؟ بی چاله و چوله. اینهمه دست‌انداز چرا؟
نشون به اون نشون که، شنبه‌یی نارنجی گفت که فلونی سه هفته پیش مدارک‌ش رو فرستاده و فایل نامبرش اومده، من سه ماهِ پیش فرستادم، حتی ایمیل‌م رو جواب ندادن که خب بگین من چه کار کنم الانا؟
دیگر می‌خندد. نخندد چه کار کند؟

June 09, 2009

دختری به نام من

من آدمِ خود رای‌ی هستم. نه ال هیجان این روزها، در زندگی آدم خود رای‌ی هستم. حتی اگر خلاف مصلحت‌م باشه.
تمام زندگی‌م، رسما، تموم روزهایی که گذروندم، را برای خود رای بودن‌م صرف کردم.
خودم می‌توونم. خودم می‌کنم. بده خودم. و برای هر چیزی راهِ خودم رو پیدا کردم و می‌کنم، حالا کاری به این ندارم که چقدر اذیت شدم سرِ این خودم‌ها، چقدر زمان‌های بیخودی رو از دست دادم، که صرف آزمون و خطای، حتی بی‌حاصل شدن.
کلا از آموزش فراری‌م. خودم یاد می‌گیرم. می‌توووووووووووووووووووونم. و حالا... .
حالا که این روزها شدم مصداق بارزه اصطلاحِ سرِ پیری و معرکه‌گیری، آمده یقه‌م رو گرفته که این بار نه خانوم جان و من خاضعانه و خواهشانه، سر سپردم به فرمان و چگونگی‌ش.
همانطور که شاید بدانید، از بعد از نوروز، شروع کردم به یاد گرفتن ویلون. و این سازی‌ست که هیچ شوخی ندارد. آدابی و ترتیبی دارد که حتی اگر فکر کنید به من چه که بقیه کر شدن، مجبورتون می‌کنه تن بدین بهش. خب گوش نوازنده نزدیک‌ترین‌ست به ملکوت.
پنج انگشت دستِ راست باید درست و درمون آرشه رو نگه دارند، برای فشارِ یکسان در تمام طول آرشه. کم و زیاد شدن این فشار، صدای ساز رو تغییر می‌ده. آرشه باید کامل و در عین حال کج بنشینه روی سیم‌ها. انگشت‌های دستِ چپ، باید اینجوری، که نمی‌بینید، بنشین‌ن روی سیم‌ها و باید ساز رو درست دست گرفت، که در غیرِ اینصورت دست و گردن و غیره را بر باد می‌دهید و ... . و مجبورید، و مجبورم بگم چشم خب. من، منی که خدا به سر شاهده، (2) چقدر این چشم گفتن سخت‌مِ.
و این روزها، روزگار، به هر شکلی، سعی در ویرانیِ ادعا‌های من داره. چقدر روی سست‌ی هستند همشون.
نشون به نشونِ دیشب. من که بودم، آدمِ قوی و با اصول جوگیر نمی‌شه که واه واه، پوسترِ قدی در دست، در میان ولیعصر قدم‌زنان که همراه شدی عزیز؟
منِ، آدم در زندگی باید کلی هیجان داشته باشه، دیروز از فرطِ هیجان‌زده‌گی، به یک غمِ مبسوطی رسیده بودم، دیدنی.
و این آن مرحله از عرفان است که آدم آروم آروم من‌هاش رو می‌ذاره کنار. آروم آروم باید و نباید چندانی نداره. آروم آروم، تن می‌ده به سرشتِ واقعی‌ش. سرشتِ واقعیِ که به سختی خودش رو به شما می‌شناسونه، لابد چون ارزشمند‌ترین است. سرشتِ‌ دخترِ آروم‌م.

(یک توضیح واضحات بدم؟ خب گاهی آدم ایمیل‌هایی دریافت می‌کند که فکر می‌کند بهتر است بگوید. من هر ایرادی داشته باشم، یک دونه ایراد رو مطمئن‌م ندارم. من اهل فخر فروختن، نمایش دادن، راحت‌ترش، پز دادن نیستم، اصلا. هر چند، شاید گاهی اینطور به نظر بیاد که دارم این کار رو می‌کنم، ولی خودم می‌دونم که هنوز چیزی ندارم که بخوام بهش افتخار کنم، در حدی که من خیلی‌م. خیلی از تعریف کردن‌های من، فقط فرو نشوندن هیجانیِ که هر کار جدیدی برای من داره. و من هی درباره‌ش حرف می‌زنم، حرف می‌زنم، به امید روزی که آروم بگیرم. که دیگه نو نباشه. خب؟)

June 08, 2009

یک روز مرخصی برای مان ماهی

یکی از فلدرهای ماریا کری رو باز می‌کنم، می‌ذارم بخوونه، در اینگونه مواقع هر گونه حسی ممنوع است و فقط باید یکی بخوونه، که خوونده باشه، پیرهن دامن دامن فروردین رو در می‌آرم به جاش یک بلوز و شلوار می‌پوش‌م و حتی جوراب پام می‌کنم و دست به کار می‌شم.
باقیمانده‌ی پوستر‌های دیشب در لایه‌های بالاتری قرار دارند، اسم همراهان دیشب رو پشت‌ش می‌نویس‌م، می‌ذارم توی جعبه‌ی، سال‌ها بعد یادم بموونه، ملافه‌ی رویی تخت رو تکون می‌دم که هر چی توی دل‌ش رو بالا بیاره کف اتاق که برن سر جاشون. (سالبوتامول‌ی که دیشب در آغاز طوفانِ عصر دست کردم توی کیف و نبود و ترسیدم و قوت قلب دادم به خودم که طوری نی دادا، دیگه بهار تموم شده، هم جزو خوردنی‌هاش بود، جدای از جوراب و هی تیغ‌ی که خب خطرناک است در شب‌های زیر پا) و. بعد رو تختی چروک رو پهن می‌کنم و محل نمی‌ذارم، چروک‌هاش باز می‌شه بابا.
جعبه‌ی خالی عطر رو می‌ذارم درون بسته‌ش که برود در کنار سایر عط‌رهای تمام شده، (گفته بودم هر عطری برای من رابطه‌یی ست و این یکی نشد که رابطه بشه و باید که عوض بشه) و انواع خوش‌بو کننده‌هایی که تمام شدند و دیگه با سر و ته گذاشتن‌شون هم چیزی ازشون در نمیاد و باید که برن توی سطل( سلام آقای ایو روشه، ال بوی چای سبز) و کتاب‌ها می‌رن در طبقه‌ی خودشون و میز کامپیوتر جمع می‌شه. ماگِ مناسبِ‌ مراسم شیر نسکافه و ساقه‌طلایی خوری، در آستانه‌ی کپک زدگی، داخل سینک می‌رود، و فنجان آبمیوه خوری هم، سلام آقای سن ایچ، ال آب انار، و مانتو‌های منتظرِ اتو، حالا روی میز اتو دراز کشیدن و بندِ کفشهای، شستشو لازم، در میاد و می‌ره توی سینکِ دستشویی برای خیس خوردن و واکس و دستک‌ش حاضرند و برس شستن کفش‌ها، سلام نیوش، ال آل استار قلابیِ چینیِ زود پاره شده و دی وی دی‌ها آروم می‌گیرن و طرحِ اون Tools، پایگاه داده‌های در حال توسعه می‌نشیند به امید پیاده‌سازی، سلام آقای گیتس‌ ال C# و بالشتک بچه‌ش رو در میارم و می‌ذارم توی جعبه‌ش که خاک نخورد و تصمیم می‌گیرم، دو سال است، تن سپردم به تنبلی دامن‌ها، وقت‌ش که برگردم سرِ‌ خونه زندگی‌م.